قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
4679
تاريخ الفي ( فارسى )
داغ مطلقا جزع نكرد و آثار عجز بر وجنات احوال امير حسين به غايت ظاهر شد . روز ديگر باز از طرفين در يكديگر درآويختند و جنگى در كمال صعوبت شد . مردم امير حسين را ديگر طاقت جنگ نماند . بنابراين پسر بزرگ خود را كه به خانى برداشته بود ، بيرون فرستاد و اظهار عجز نمود و توقع كرد كه « چون سابقا خويشى و دوستى در ميان بود اميد عفو و بخشيدن خون و رخصت راه حج دارم . » مجموع ملتمسانش به عزّ قبول اقتران يافت و كرّت ديگر كس فرستاد و عرض كرد كه « صباح بيرون خواهم رفت و ديگرباره امان مىخواهم . » و جواب موافق مدعا يافت . اما چون خاطر امير حسين با هيچكس صاف نبود ، بر آن سخن اعتماد ننمود و هم در شب با دو نوكر از قلعه بيرون آمده از غايت وهم و حيرت ندانست كه به كجا مىرود . به شهر كهنه بلخ افتاد و تا صباح سرگردان بود . چون روز روشن شد ، آن تاريك دل مبلغى راه رفته بود و به منارى كه در آن نزديكى بود رفته پناه برد [ شعر : ] به سر مناره اشتر رود و فغان برآرد * كه نهان شدم من اينجا مكنيدم آشكارا و به حسب اتفاق شخصى از لشكريان را شترى گم شده بود . به تفحص آن مشغول بود . چون از همهجا مأيوس شد به خاطرش رسيد كه بر بالاى مناره رود كه شايد از دور سياهى شتر گمشدهاش به نظر درآيد . چون به منار برآمد امير حسين را ديد و بشناخت . امير حسين سراسيمه شده از غايت اضطرار عجز بسيار نمود و التماس اخفاى راز كرد و چند عقد مرواريد - كه خراج اقليمى بود - به آن شخص داده وعده كرد كه اگر زنده خلاص شود و به دولت رسد او را رعايت بسيار نمايد . آن شخص او را ايمن گردانيده از منار پايين آمده در لحظه نزد صاحبقران رفته احوال بازنمود . جمعى از امرا به آوردن امير حسين حسب الحكم روان شدند . امير حسين از بالاى منار ديد كه مردم به طرف او رواناند . دست از جان شسته پايين آمد و در مسجد آدينهء بلخ كهنه در سوراخى پنهان شد . چون بختش برگشته بود گوشهء جامهاش بيرون ماند . طلبكارانش او را پيدا كرده به نظر صاحبقران رسانيدند . آن حضرت با امرايى كه در باب قتل او سعى مىنمودند گفت كه « من خون او را بخشيدهام . » و ياد خويشى و دوستى سابق نموده قطرات اشك بر رخسار روان نموده و امرا به غايت متوهم شدند ؛ چه ، اگر امير حسين خلاص مىشد كار بر ايشان به غايت مشكل بود . كيقباد ختلانى دعوى خون برادر خود ، كيقباد نمود . صاحبقران او را منع كرد . امير حسين را چون از مجلس بيرون آوردند ، امير كيخسرو به اشارت امرا و به رخصت صاحبقران از